مگر آسمان را چراغان نکردیم ؟!

مگر آسمان را چراغان نکردیم ؟!
زمین را مگر نورباران نکردیم ؟!

 

مگر کوچه را آب و جارو نکردیم ؟!
شبِ تار را غرقِ شب‌بو نکردیم ؟!

 

مگر شهر را غرقِ شربت نکردیم ؟!
سر کوچه را طاق‌نصرت نکردیم ؟!

 

مگر شاعران از غمش کم سرودند ؟!
قلم‌ها سلاحِ ظهورش نبودند ؟!

 

مگر مرغِ آمین‌مان در قفس بود ؟!
دم ربّناهایمان بی‌نفس بود ؟!

 

مگر العجل‌هایمان دیردَم بود ؟!
سرِ سفره‌ی ندبه‌ها چای، کم بود ؟!

 

مگر صبحِ جمعه سلامش نکردیم ؟!
تهِ هفته‌ها را به نامش نکردیم ؟!

 

چرا یوسف افتاده در چاهِ غیبت ؟!
چرا برنمی‌گردد از راهِ غیبت ؟!

 

 

 

 

 

چرا روز موعود، تاخیر دارد ؟!
کجای عمل‌هایمان گیر دارد ؟!

 

جوابِ چراهایمان هم سوال است
مگر آرزوی وصالش محال است ؟!

 

نگو آرزویش محال است، هرگز !
نگو دیدنش در خیال است، هرگز !

 

زمانش بیاید؛ همین جمعه شاید
اگر حرف‌مان حرف باشد می‌آید

 

 

شاعر: رضا قاسمی

تا لطيف نشويد چيزي گيرتان نمي آيد

مرحوم  استاد فاطمي نيا:

عزيزان اگر لطيف نباشيد هيچ چيز نصيبتان نميشود؛ خود را معطل نكنيد!
هر روز چند مرتبه در خانه يا محل كار عصباني ميشود و  پرخاش ميكند و دل ديگران را ميشكند ، از آنطرف هم ميخواهد زبدة العارفين و عمدة المكاشفين شود!
به
حضرت زهراء سلام الله عليها قسم ، تا لطيف نشويد چيزي گيرتان نمي آيد!

 

http://mohebbanbirjand.blogfa.com/


علامه طباطبايي تماما لطافت بود به حدي كه در طول عمر خود با كسي دعوا نكرد؛ روزي جواني با دوچرخه به مرحوم علامه برخورد كرد و ايشان به شدت آسيب ديد ، اگر ما بوديم حتما با آن جوان دعوا ميكرديم ! اما علامه بلافاصله به سمت جوان رفت و از او دلجويي كرد و پرسيد طوريت شده است يا خير؟
اگر ميخواهيد به جايي برسيد لطيف شويد. لطيف بودن را تمرين كنيد ، از خانه شروع كنيد و با خشم و غضب ، تن خانواده را نلرزانيد.

گفتم کجا...

گفتم کجا                     

            گفتا به خون

                            

                             گفتم که کی

                                             گفتا کنون

                                            

                                                           گفتم چرا

                                                                        گفتا جنون       

 

                                                                                      گفتم مرو

                                                                                                  خندید و رفت

 

یادداشتی از طرف خدا

 

 

 

  به: شما

 

تاريخ : امروز

 

 از: خالق

 

موضوع : خودت

 

 

 

 

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

 

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .

 

 

 

آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 

 وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .

 

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .

 

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

 

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 

 ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

 

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

 

 وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 

 ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟

 

 شكر گزار باش .

 

در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

 

 وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :

 

به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

شرط این ره از خودی ها رستن است

شرط این ره از خودی ها رستن است   *   بیخود از خود ، با خدا پیوستن است

مرد این میدان ، دل بی درد نیست   *   مرد اگر دردی ندارد ، مرد نیست

در زیارت شور باید داشت ، شور   *   شوق درک نور باید داشت ، نور

سَدِّ راه تو : دل خود کامه است   *   شور و حال تو : زیارت نامه است  

گر دل پر شوز و شورت داده اند   *   راه در بزم حضورت داده اند

گر به شهر بیخودی مأوا کنی   *   هر چه را گم کرده ای پیدا کنی

چیست اینجا بیخودی ؟! اذن دخول   *   از خدا و از امام و از رسول ...

لحظه ای اندیشه کن تا کیستی ؟   *   محرم این درگهی یا نیستی ؟

 

زائری اینجا اگر اهل دلی   *   ورنه ای دل ، زائر خشت و گلی

می شناسی صاحب این خانه را ؟   *   صاحب این خانه و کاشانه را ؟

می شناسی راز و رمز راه را   *   حرمت این محضر و درگاه را ؟

بر مقام قرب ، اگر واقف شوی   *   جاهلی بگذاری و عارف شوی

سیر کن این چارده آیینه را   *   تا کنی طور تجلی سینه را

 

شاعر : محمد علی مجاهدی (پروانه)

 

دیده ای یک نفر پرنده شود...

دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد، بدون سر باشد

سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد

 

دیده ای تاکنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد

استخوانی بیاید و مثل قاصدک های خوش خبر  باشد

 

فکر کن دیده ای که یک شب ماه روی دوشش ستاره بگذارد

یک نفر بعد رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد

 

 

همه شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست

من ندیدم هنوز دریایی از دل تو بزرگتر باشد

 

آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد

زندگی بعد مرگ می آید بیشتر در تو شعله ور باشد

 

هرچه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون این است

عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد

 

رضا نیکوکار

 

ابزارک تصویر

اگه وجود خدا باورت بشه

اگه وجود خدا باورت بشه خدایه نقطه میذاره زیرباورت “یاورت “می شه.

عجب صبری خدا دارد...

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛ 
 همان يک لحظه ي اول که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان  جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه مي کردم...

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
که در همسايه ي صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم،نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم،بر لبِ پيمانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
که مي ديدم يکي عريان و لرزان؛ ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين؛زمين و آسمان را،واژگون، مستانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
نه طاعت مي پذيرفتم،نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،تسبيح را صد دانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
براي خاطر تنها يکي مجنونِ صحراگردِ بي سامان،هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو،آواره و ديوانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،سراپاي وجودِ بي وفا معشوق را،پروانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
به عَرشِ کبريايي، با همه صبرِ خدايي،تا که مي ديدم عزيزِ نابجايي، ناز بر يک ناروا کرده خواري مي فروشد،گردشِ اين چرخ را،وارونه بي صبرانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم؛
که مي ديدم مشوّش عارف و عامي، زبرقِ فتنه ي اين علمِ عالم سوزِ مردم کش،به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکري،در اين دنياي پُر افسانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم؛همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تابِ تماشاي تمامِ زشتکاري هاي اين مخلوق را دارد!وگرنه من به جاي او چو بودم،يک نفس کي عادلانه سازشي،با جاهل فرزانه مي کردم؛
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد! 

معين کرمانشاهي

بُردَنِ نامِ حُـــــــــسین(ع)، ســــــــــــجده ی واجب دارد

نـــــــوکری بر دَرِ این خـــانه، مَواجِب دارَد...

 

تَرکِ این خـــانه هم انگار، عَـــــــــــواقب دارد...

 

نــــــــــوکرِ حضرتِ اربـــــــــــاب! کمی دقّت کن....

 

بُردَنِ نامِ حُـــــــــسین(ع)، ســــــــــــجده ی واجب دارد.

 

ما بعد از شهدا چه کرده ایم؟

شروع دوباره

سلام دوستای عزیزم

 

متاسفانه بخاطر بی تدبیری مسئولان بلاگفا، وبلاگی که از سال 85 شروع به ساختش کرده بودم و کلی روش زحمت کشیدم ، قسمت عمده ای از  مطالب، نظرات، لینک ها و... از دست رفت. با اینکه خیلی ناراحت بودم و نمی خواستم تو بلاگفا ادامه بدم، ولی همت کردم و درباره از اول شروع کردم.

تا ببینیم چی پیش میاد

به امید خدا

خدایا شکرت

خدایا شکرت

 

 

مهربانا نمی دونم چگونه تشکر کنم از این نعمتهای بی دریغ که شاید به دلیل تکرار شدن دیده نمی شوند .

 

این دو چشم پر سود ؛  که به من اجازه دادی با اونا زیباترین و قشنگ ترین ها رو ببینم . خدایا بیا لطف بیشتری بکن و اجازه بده که با این چشم ها فقط زیبایی ها رو ببینم .

 

این گوش های شنوا ؛ با این که این روزا تو عصر تکنولوژی و انفجار اطلاعات خیلی سخته شنیدن چَِِه چَه  پرندگان ، صدای شرشر آب ، صدای ... که همه شان از قدرتهای لایزال تو هستند ، اما ازت خواهش می کنم تو این همه شلوغی این لطف و عنایت رو از من بر نداری که با این دو تا گوش فقط صداهای پر زرق و برق ، ترافیک ، دعوا ، درگیری ها ، ناله ها ، افسوس ها و... رو بشنوم. من دوست دارم مثل بچگی هام ، مثل نوجوونی ام، مثل قدیم ترا صداهای خوش الحان رو بشنوم، کمکم کن.

 

این دست ها ؛ که امیدوارم فقط در جهت تحصیل نان حلال و کمک به مخلوقات تو صرف بشه . امید دارم که این دو دست که به من هدیه دادی و  روز الست ازم قول گرفتی که فقط در جهت رحمت و نیل به قرب خودت استفاده شوند، به راهی نروند که روز «تبلی السرائر» شرمنده ات بشم.

 

یک جفت پای راهور ؛ آره با همه توانم ممنونم .

 

و باقی نعمتها ...

 

نمی دونم از چه واژه هایی استفاده کنم ، ولی بدون مخصوصا اوقاتی که سرم خلوت می شه، یادم می افته که چقدر به من لطف داشتی و به من این نعمتها رو دادی. چقدر رحمانیتت وسیعه .

 

اما مهمتر از همه این دل که خیلی صاف و پاک به من هدیه اش دادی . نمی دونم چقدر توانستم این شفافیت رو حفظ کنم ولی هر چه بود ازت خواهش می کنم ، به حق مقربان درگاهت قسمت می دم که کمکم کنی . می خوام یه دل صاف و عاری از غل و غش داشته باشم تا روزی که به سمتت بر می گردم بتونم بگم اگه دست ، پا، چشم ، گوش و... به همون مرتبی اول نیست  بجاش دلم که مهمترین امانتت پیش من بود رو سالم و صحیح بهت پس می دم.

 

خدایا شکرت؛ شکرت ، شکرت ...

عرض تبریک و تسلیت


شهادت مستند ساز غیرتمند ایرانی

شهید هادی باغبانی

را تبریک و تسلیت عرض می نمائیم



نه اسم شهیدی





 

نشستیم روی مزار خیابان

نشسته است بر ما غبار خیابان

 

نشستیم و می شد کنار خیابان

پر از دختران کنار خیابان

 

کسی کوچه را آب و جارو نکرده است

کسی نیست در انتظار خیابان

 

شکم های راضی، خطوط موازی

همین است دار وندار خیابان

 

کلاغان صاحب قران و سواره

ندارند کاری به کار خیابان

 

گروهی به فکر فروش تراکم

گروهی پی احتکار خیابان

 

خیابان به پایان رسیده است و چیزی

نمانده است تا انفجار خیابان

 

نه رسم سپیدی، نه اسم شهیدی

دوباره خیابان، دوباره خیابان

 

عباس احمدی

 

خواب دیدی شبی ...



 

خواب دیدی شبی که جلادان، فرش دارالخلافه ات کردند

گردنت را زدند با ساتور، به شهیدان اضافه ات کردند

 

می خروشیدی: اینکه می بینید شیمیایی است، مومیایی نیست

نه! ابوالهول ها نفهمیدند، متهم به خرافه ات کردند

 

چارده سال می شود ... یا نه! چارده قرن، سخت می گذرد

بی قراری مکن، خبر دارم، سرفه ها هم کلافه ات کردند

 

زخم و کپسول های اکسیژن، چه می آید به صورتت مومن!

تو بدانی اگر که تاول ها چقدر خوش قیافه ات کردند

 

شهرها برج مست می سازند، برج ها بت پرست می سازند

شرق ما حیف، غرب وحشی شد، محو در دود کافه ات کردند

 


«فکر بال تو را نمی کردند» ، روح ترخیص می شد از بدنت

و تو بالای تخت می دیدی، کفنت را ملافه ات کردند

 

جا ندارد در هبوط خزه، سروها_جمله های معترضه_

زود رفتی به حاشیه ای متن! زود حرف اضافه ات کردند

 

عباس احمدی

 

 


اسم شناسنامه ای ...



 

اسم شناسنامه ای ات جا به جا شده

یک گوشه چسب خورده و جایی جدا شده

 

اصلا درست نیست که تو دست برده ای....

اصلا چطور سن تو این گوشه جا شده؟

 

حالا بلند قد تر و زیباتر و بزرگ،

مردی جسور جای تو از عکس پا شده

 

تو توی این لباس نظامی عقاب نه،

یک غنچه بین این همه گل های واشده...

 

دل جزء کوچکی است برای رها شدن

وقتی که دره دره تنت مبتلا شده

 

دستت منوری شده در بادهای داغ

دستی که خسته از قفس شانه ها شده

 

امواج رادیو سر هم جیغ می کشند

صالح شهید... نه.... نشده.... یا چرا شده

 

در آخر تشهد مادر خبر رسید

جبران چندسال نمار قضا شده؟

 

زن های خانه کفش تو را جفت می کنند

پایت اگرچه طعمه خمپاره ها شده

 

مردان ده بر آب روان دجله ساختند

دستان خواهران تو زیر حنا شده

 

حالا شناسنامه تو سنگ ساده ای است

آنجا به نام کوچک تو اکتفا شده

 

این گونه تکه های اونیفرم خونی ات

پرچم برای صلح در این روستا شده

 

 

فاطمه قائدی

 

 

 


دیده ای یک نفر پرنده شود


 

دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد، بدون سر باشد

سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد

 

دیده ای تاکنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد

استخوانی بیاید و مثل قاصدک های خوش خبر  باشد

 

فکر کن دیده ای که یک شب ماه روی دوشش ستاره بگذارد

یک نفر بعد رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد

 

همه شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست

من ندیدم هنور دریایی از دل تو بزرگتر باشد

 

آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد

زندگی بعد مرگ می آید بیشتر در تو شعله ور باشد

 

هرچه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون این است

عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد

 

رضا نیکوکار

 


شهیدی بی سر




هنوز در بهت آن شهیدی ام که با پیکری بدون سر در سنگر نشسته بود. هر که چشمش به او می افتاد ، بی اختیار مکث می کرد . دست گذاشتم روی شانه اش، آرام، و بعد فکر کردم چرا این قدر آرام رفتار می کنی؟ می ترسی بیدار شود؟ خواباندمش، و با یک نگاه دنبال سرش گشتم. چیزی به چشمم نیامد. کلاه آهنی را از کنار شهیدی دیگر برداشتم و روی گردن او گذاشتم و با این کار انگار باری را از دوش همه برداشتم.

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

 

پستان شیطان




-          دنیا چه لاغر شده است!

-          می دانی چرا؟

-          چون شیر از پستان شیطان به آن نمی رسد

-          من هم بینی ام را برای ابلیس فین می کنم.

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

موانع آبی

 

حالا که به موانع آبی عادت کرده ایم، می توانم ادعا کنم که زندگی در آب زندگی نرمی است، و من تعجب می کنم که چرا با آنکه دو سوم بدن ما آب است و یک سومش خشکی، ما در خشکی زندگی می کنیم؟ زمین هم همین طور است. دو سوم آب و یک سوم خشکی. از این تشابه چه چیزی را می توان دریافت؟ من فکر می کنم اگر ما آبزی بودیم، زندگی همیشه تمیز بود، چرا که آدمها با هر گناهی که می کردند ، وزنشان سنگین تر می شد و همین باعث می شد در آب فرو بروند. و در عوض آن که نیکی می کرد، وزنش سبک تر می شد و هر چه بیشتر به سطح ب می آمد. نیکان بر سطح می زیستند و بدان در عمق. و خوب و بد جدا بودند.

یک نکته: هر چه شهید در آب دیده ام، بر سطح بوده ، طوری که انگار بر کف دستهای آب بالا آمده است ، یا به تعبیری دیگر آب شهید را به آسمان تعارف کرده است. و چه بسا هدیه داده است!

 

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 


کلاه




اینجا آنچه در شهر سالها طول می کشد تغییر کند، در عرض چند ثانیه از این رو به آن رو می شود . در شهر هم امکان مرگ هست،  اما درصدش نسبت به اینجا  یک به صد است یا یک به هزار.

و من الان دلم می خواهد درباره رضا شعبانی بنویسم . آن وقتی که درباره کلاهش می نوشتم، نمی دانستم که روزی که خیلی هم دیر نیست آن را به یادگاری بر می  دارم و انگشتم را در سوراخش فرو می کنم که از اثر گلوله است، و هیچ کنترلی بر اشکهایم ندارم با آنکه می دانم این اشک ریختنهای یک سره کار دستم می دهد و سر درد شدید می گیرم.

اصلا اجل را از دیشب بر فراز سرش می دیدم. نگرانش بودم و دلم برای او بیشتر از هرکس دیگر شور می زد، و مدام کلاهش مدنظرم بود . با هم کمی شوخی کردیم ، سر برنجی که توی لیوانهای بستنی ریخته بودند.

گفت:«آلاسکایی اش می کردند، بهتر بود» و برنج را از توی لیوان هورت کشید.

گفتم: «یک کم ماکارونی هم می ریختند رویش، می شد مخلوط ...»

به قهقهه خندید. گفت: «بدجوری هوس فالوده کرده ام. این نزدیکیها بستنی فروشی پیدا نمی شود؟»

گفتم: «چرا، سر همین چهارراه ، پشت چراغ قرمز، مغازه گل و بلبل باز است.»

گفت: «پس بروم بگیرم. تو هم می خوری؟»

گفتم: «من هیچ وقت تعارف فالوده را رد نمی کنم.»

همین طور که خندان پیش می رفت، ناگهان از روی بام ساختمان بتونی صدای قناصه دشمن بلند شد و اولین کسی که افتاد، ضا بود . خودمان را انداختیم روی زمین و با تیربار و آرپی جی جوابشان را دادیم ، و من آخرین حرکت رضا را در پای راستش دیدم که کمی تکان خورد و بعد کج ایستاد . خودم را سینه خیز رساندم بالای سرش که در برکه ای از خون غرق بود. گلوله قناصه به سمت  چپ پیشانی اش اصابت کرده بود و چشمهایش از کاسه در آمده بود. باورم نمی شد. سرم را محکم زدم به زمین و برای آنکه باز چشمم به چشمهایش نیفتد و دیگران هم نبینند، سریع چفیه اش را کشیدم روی صورش. با برنجهای قورت نداده در دهان رفته بود. یک دانه برنج لای ریش دانه دنه اش گیر کرده بود.

گفتم: «آقا رضا ؟، شفاعت ما یادت نرود.» و همان طور که بالای سرش هق هق می کردم، به نظرم آمد فرشته مامور شهادت او، شهادت را در کاسه ای فالوده به او تقدیم کرده است.

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

 

 

 

 

فیلمبردار



فیلمبرداری از تلویزیون ، دوربینش را بر چهره ام تنظیم کرد. من هم شروع کردم به خندیدن. به ریش دنیا خندیدن. گفت: «چیزی نداری بگویی؟»

گفتم: «این همه حرف زدم.»

گفت: «تو که همه اش خندیدی.»

گفتم:«این حرف نیست؟» و برای آنکه آخر عمری کسی را از خودم نرنجانده بشم، رفتم دنبالش و نظرم را درباره دوربینش گفتم. گفتم که دوربین تو از انواع سلاحها تشکیل شده، از کلاش ، کاتیوشا، آر پی جی ، خمپاره، تانک، هلی کوپتر ، هواپیما و هر سلاح دیگری که فکرش را بکنی.

گفت: «ما را گرفته ای.»

گفتم: «دست شما درد نکند، یعنی ما سگیم؟»

گفت: «اختیار داری، برادر. من نوکرتم.»



گفتم : «آقایی.»

گفت: «منظورت را متوجه نشدم.»

توضیح دادم که وقتی از عملکرد همه اینها فیلم می گیری و نمایش می دهی، آنها را از یکی به میلیونها توسعه می دهی.

لبخند زد. گفت: «پناه می برم به خدا  با این مسئولیتی که تو بر دوشم گذاشتی.»

من هم دلیل خنده ام را برایش توضیح دادم و او هم غش غش شروع کرد به خندیدن ....

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

 به تو نزدیک می شوم



به تو نزدیک می شوم، ای حاضر. تو هرچه دود و خاک بیشتر می شوند، شفاف تر می شوی. تو در سردرد نزدیک تر می شوی از رگ گردن، چرا که درد، انفجار عشقی است که همان رگی که تو از گردن به آن نزدیک تری، از دل به سر می رود...

 

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

امدادگر

خواب دیدم امدادگری که امام زمان (عج) است، اشاره کرد به دستی که کنار من افتاده است و گفت : «دست عباس شاکری است ...» و خود به سرعت پیش آمد . سرعت او صدای قلب من شد که به هر تپش انگار منفجر می شد و پوم پومش شلیک هم زمان هزاران گلوله توپ بود. و او که صاحب زمان بود ، با آنکه لبخند به لب داشت، محزون بود. من می دانستم  که حزن احساس همیشه اوست از بندی که بشر دست و پای خود را به آن بسته است.

آن قدر پیش آمد که از من گذشت. نه من می توانستم از سر راه او کنار بروم نه او از کنار من گذشت. هوای من طوفانی شد به تندبادی که از او به من وزید. احساس من تعجبی عظیم بود از اینکه او چگونه به یک ثانیه من هزار ساعت کار می کند !

 

تا بیدار شدم، دست را برداشتم و دوان دوان شروع کردم به جست و جوی عباس. بی هوش افتاده بود و دست راست نداشت. دست را به بدنش وصل کردم و بالای سرش زار زدم: «می دانی نشانی دست تو را کی به من داده است؟»

دو  امدادگر او را روی برانکارد بردند و من همان جا سر بر زمین گذاشتم و گریه کردم.

 

آیا خوشی مرا در می یابید و می دانید که چشمانم از دیدار چه کسی این چنین مجلل شده است؟

یا صاحب الزمان! از تو ممنونم که به خواب من درآمدی. دارم فکر می کنم دیدار تو در خواب پاسخ کدام کار خوبی بوده که از من سر زده است؟ در هر  حال، من این گوهر را از چشم دیگران محفوظ نگاه خواهم داشت که مبادا با قیمت گذاری بر آن از شانش بکاهند

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

آب ...

آیا باید زنده بمانم و شرمنده این همه مجروحی شوم که از من آب می طلبند؟

ای حسین! تو که خود تشنگی کشیده ای ، کاری بکن.

ای زینب، این همه مجروح که اینجا افتاده اند، برای لبان خشک تو در اسارت گریه ها کرده اند.

ای عباس، کجایی؟

وقتی یک نوجوان دست دراز کرد طرفم و گفت: «آب!» نشستم کنارش و زدم توی سرم و شروع کردم به کندن گل و لای تا مگر از زمین آب بجوشد ، اما جای آب  از زمین ، خون از سینه او می جوشید. وقتی دیدم دارد جان می دهد، دستش را گرفتم و پیشانی ام را گذاشتم روی جوشش خون سینه اش، و به سیری دل گریه کردم.

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی

 

 


زیر گنبد کبود

 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

 کسی نبود

 

روزگار روبه راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل این که چیزی اشتباه بود

 

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

 

تا که او مرا برای بازی خویش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا مستجاب کرد

 

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

 

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

 

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

 

با خدا طرف شدن،

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست ...

 

«عرفان نظرآهاری»

 

 

 

 

 

 

 

 


عمر شما چند روز بیش نیست کدام راه را انتخاب میکنید


منبع : بچه مسجدی

خدا شهیدت کرد




نصیب هر کس و ناکس نمی شود این فیض


قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد


درد اینجاست


درد اینجاست که در دست دگر خنجر داشت


هرکه آمد بدهد دست رفاقت به علی




قول زیر قرآن



تقدیم به مادران شهدای مفقودالاثر



امشب بیا یک سر به خوابم ماه تابان
حالی بپرس از مادر پیرت پسر جان!

دیگر سراغ از ما نمی گیری ، کجایی؟
شاید که یادت رفته قول زیر قرآن

دست تو از وقتی به دست حوریان است
کمتر می افتی یاد این دستان لرزان

تو همنشینی با جوانان بهشتی
لطفی ندارد دیدن ما سالمندان !

شرمنده م مادر! دلم خیلی گرفته
ناراحت از حرفم نشو، رو برنگردان...

***
پیش سماور رو به رویایش نشسته
مادربزرگ من با چشم گریان

چیزی نمی گوید ولی از چشم هایش
می شد بفهمی در اتاقش هست مهمان

دارد برایش چای می ریزد ولی او
مثل همیشه لب نخواهد زد به فنجان

عطر عجیبی خانه را پر کرده شاید
عطر گلی باشد که مانده زیر باران




کاظم بهمنی – پیشامد



سردرگم



در دلش قاصدکی بود، خبر می آورد
دخترت داست سر از کار تو در می آورد

غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود
هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد
عمه نگه به میان حرف سفر می آورد!

دختر و این همه غم؟! آه سرم درد گرفت
آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد

آن طرف یک نفر انگار که سر در گم بود

«مادری» دختر خود را به نظر می آورد






زن غساله چه میدید که با خود می گفت:
مادرت کاش به جای تو پسر می آورد!!

قسم این بود که یک مرثیه خاموش شود
آخر او داشت سر از کار تو در می آورد




کاظم بهمنی - پیشامد