کلاه
اینجا آنچه در شهر سالها طول می کشد تغییر کند، در عرض چند ثانیه از این رو به آن رو می شود . در شهر هم امکان مرگ هست، اما درصدش نسبت به اینجا یک به صد است یا یک به هزار.
و من الان دلم می خواهد درباره رضا شعبانی بنویسم . آن وقتی که درباره کلاهش می نوشتم، نمی دانستم که روزی که خیلی هم دیر نیست آن را به یادگاری بر می دارم و انگشتم را در سوراخش فرو می کنم که از اثر گلوله است، و هیچ کنترلی بر اشکهایم ندارم با آنکه می دانم این اشک ریختنهای یک سره کار دستم می دهد و سر درد شدید می گیرم.
اصلا اجل را از دیشب بر فراز سرش می دیدم. نگرانش بودم و دلم برای او بیشتر از هرکس دیگر شور می زد، و مدام کلاهش مدنظرم بود . با هم کمی شوخی کردیم ، سر برنجی که توی لیوانهای بستنی ریخته بودند.
گفت:«آلاسکایی اش می کردند، بهتر بود» و برنج را از توی لیوان هورت کشید.
گفتم: «یک کم ماکارونی هم می ریختند رویش، می شد مخلوط ...»
به قهقهه خندید. گفت: «بدجوری هوس فالوده کرده ام. این نزدیکیها بستنی فروشی پیدا نمی شود؟»
گفتم: «چرا، سر همین چهارراه ، پشت چراغ قرمز، مغازه گل و بلبل باز است.»
گفت: «پس بروم بگیرم. تو هم می خوری؟»
گفتم: «من هیچ وقت تعارف فالوده را رد نمی کنم.»
همین طور که خندان پیش می رفت، ناگهان از روی بام ساختمان بتونی صدای قناصه دشمن بلند شد و اولین کسی که افتاد، ضا بود . خودمان را انداختیم روی زمین و با تیربار و آرپی جی جوابشان را دادیم ، و من آخرین حرکت رضا را در پای راستش دیدم که کمی تکان خورد و بعد کج ایستاد . خودم را سینه خیز رساندم بالای سرش که در برکه ای از خون غرق بود. گلوله قناصه به سمت چپ پیشانی اش اصابت کرده بود و چشمهایش از کاسه در آمده بود. باورم نمی شد. سرم را محکم زدم به زمین و برای آنکه باز چشمم به چشمهایش نیفتد و دیگران هم نبینند، سریع چفیه اش را کشیدم روی صورش. با برنجهای قورت نداده در دهان رفته بود. یک دانه برنج لای ریش دانه دنه اش گیر کرده بود.
گفتم: «آقا رضا ؟، شفاعت ما یادت نرود.» و همان طور که بالای سرش هق هق می کردم، به نظرم آمد فرشته مامور شهادت او، شهادت را در کاسه ای فالوده به او تقدیم کرده است.
منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی
بسم الله الرحمن الرحيم