امدادگر
خواب دیدم امدادگری که امام زمان (عج) است، اشاره کرد به دستی که کنار من افتاده است و گفت : «دست عباس شاکری است ...» و خود به سرعت پیش آمد . سرعت او صدای قلب من شد که به هر تپش انگار منفجر می شد و پوم پومش شلیک هم زمان هزاران گلوله توپ بود. و او که صاحب زمان بود ، با آنکه لبخند به لب داشت، محزون بود. من می دانستم که حزن احساس همیشه اوست از بندی که بشر دست و پای خود را به آن بسته است.
آن قدر پیش آمد که از من گذشت. نه من می توانستم از سر راه او کنار بروم نه او از کنار من گذشت. هوای من طوفانی شد به تندبادی که از او به من وزید. احساس من تعجبی عظیم بود از اینکه او چگونه به یک ثانیه من هزار ساعت کار می کند !
تا بیدار شدم، دست را برداشتم و دوان دوان شروع کردم به جست و جوی عباس. بی هوش افتاده بود و دست راست نداشت. دست را به بدنش وصل کردم و بالای سرش زار زدم: «می دانی نشانی دست تو را کی به من داده است؟»
دو امدادگر او را روی برانکارد بردند و من همان جا سر بر زمین گذاشتم و گریه کردم.
آیا خوشی مرا در می یابید و می دانید که چشمانم از دیدار چه کسی این چنین مجلل شده است؟
یا صاحب الزمان! از تو ممنونم که به خواب من درآمدی. دارم فکر می کنم دیدار تو در خواب پاسخ کدام کار خوبی بوده که از من سر زده است؟ در هر حال، من این گوهر را از چشم دیگران محفوظ نگاه خواهم داشت که مبادا با قیمت گذاری بر آن از شانش بکاهند
منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی
بسم الله الرحمن الرحيم