فیلمبرداری از تلویزیون ، دوربینش را بر چهره ام تنظیم کرد. من هم شروع کردم به خندیدن. به ریش دنیا خندیدن. گفت: «چیزی نداری بگویی؟»

گفتم: «این همه حرف زدم.»

گفت: «تو که همه اش خندیدی.»

گفتم:«این حرف نیست؟» و برای آنکه آخر عمری کسی را از خودم نرنجانده بشم، رفتم دنبالش و نظرم را درباره دوربینش گفتم. گفتم که دوربین تو از انواع سلاحها تشکیل شده، از کلاش ، کاتیوشا، آر پی جی ، خمپاره، تانک، هلی کوپتر ، هواپیما و هر سلاح دیگری که فکرش را بکنی.

گفت: «ما را گرفته ای.»

گفتم: «دست شما درد نکند، یعنی ما سگیم؟»

گفت: «اختیار داری، برادر. من نوکرتم.»



گفتم : «آقایی.»

گفت: «منظورت را متوجه نشدم.»

توضیح دادم که وقتی از عملکرد همه اینها فیلم می گیری و نمایش می دهی، آنها را از یکی به میلیونها توسعه می دهی.

لبخند زد. گفت: «پناه می برم به خدا  با این مسئولیتی که تو بر دوشم گذاشتی.»

من هم دلیل خنده ام را برایش توضیح دادم و او هم غش غش شروع کرد به خندیدن ....

 

منبع: «نه آبی نه خاکی» - علی موذنی