هنوز مراسم عقد شروع نشده بود. عبدالله توي اتاق دنبال مهر مي‌گشت. گفتم: «واسه چي مي‌خواي نماز بخوني؟» گفت: «خدا به من همسر داده. مي‌خواهم نماز شکر بخونم» شهيد عبدالله ميثمي


********


فقط انسان‌هاى ضعيف به اندازه‌ي امکاناتشان کار مى‌کنند. «شهيد تهرانى‌مقدم»


************


گفتم کليد قفل شهادت شکسته است / يا اندر اين زمانه، در باغ بسته است / خنديد و گفت: ساده نباش اي قفس پرست / در بسته نيست، بال و پر ما شکسته است.


**********


به مادر قول داده بود برمي‌گردد. چشم مادر که به استخوان‌هاي بي‌جمجمه افتاد، لبخند تلخي زد و گفت بچه‌ام سرش مي‌رفت، قولش نمي‌رفت.


*********


يوسف مي‌دانست تمام درها بسته است، اما به‌خاطر خدا حتى به‌سوى درهاى بسته هم دويد و درهاى بسته به رويش باز شد! به‌سوى درهاى بسته شتابان حرکت کنيم که خداي ما و يوسف يکي است.


********


پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزيزم. رفت و والفجر مقدماتي شهيد شد. پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت، من هم برم؟ گفت: برو عزيزم. رفت و خيبر شهيد شد. پدر گفت: حاج خانم بچه‌ها رفتند. ما هم بريم تفنگ بچه‌ها روي زمين نمونه، رفت و کربلاي پنج شهيد شد. مادر به خدا گفت: همه‌ي دنيام رو قبول کردي. خودم رو هم قبول کن. رفت و در حج خونين شهيد شد...


*********


وقتى آخرالزمان فرا مي‌رسد، شهادت خوبان امت مرا گلچين مي‌کند.


***********


سفر کردي و ساکي از تو برگشت / کلام‌الله و خاکي از تو برگشت / سراغت را گرفتم، مادرت گفت / فقط عکس و پلاکي از تو برگشت.


***********


رگ‌هايش پاره شده بود. خون‌ريزي شديدي داشت. بايد به اتاق عمل مي‌رفت. دکتر خواست چادرم را درآورم تا راحت‌تر او را جابه‌جا کنم. به‌سختي چادرم را گرفت و بريده‌بريده گفت: "ما براي حفظ اين چادرها داريم مي‌رويم"


***********


ديروز احساس تکليف‌ها، بوي شهادت مي‌داد. اما امروز...


************


سبد دعايم را برداشتم و آن‌را به‌سوي خدا گرفتم. اسمت را با مهرت داخل آن گذاشتم. سبد پرشد از صبوري، سلامتي، لبخند خدا و گل‌هاي بهاري. آن را به‌سويت مي‌فرستم...


*******


دلم براي يک عدد رفيق تنگه! يا رفيق من لا رفيق له...


************


با هر نفسش به موج‌ها جان مي‌داد / انگار دوباره بوي باران مي‌داد / دريا به سر و صورت خود مي‌کوبيد / وقتي خبر از کوچ شهيدان مي‌داد


**********