سجدهي خونين فرمانداري که جارو ميکشيد!
شهيد حاج شيخ ابوالحسن کريمي را گيلانيها بهنام سردار بصيرت ميشناسند که جريانهاي منحرف و التقاطي را بهخوبي ميشناخت و به موقع عليه آنها موضع ميگرفت.
ابوالحسن کريمي بعد از پيروزي انقلاب فرماندار لاهيجان شد. يک لباس بسيار ساده ميپوشيد و با دوچرخه به محل کارش رفت و آمد ميکرد. هيچ فاصلهاي بين خودش و مردم قائل نبود. محل کارش و اطرافيانش را هم طوري انتخاب کرده بود که بسيار ساده باشند.
نيروهايي که در فرمانداري مشغول به کار بودند، قرار گذاشتند که هر روز، يک نفرشان مسئول نظافت فرمانداري شود. فرماندار هم نظافت يکي از روزهاي هفته را برعهده گرفت. روزي کريمي در ابتداي صبح (و قبل از ساعت اداري) مشغول جارو زدن فرمانداري بود که پيرزني وارد شد و در راهرو، کريمي را مشغول جارو زدن ديد. از او سراغ فرماندار را گرفت. کريمي گفت:«آنجا بنشينيد. کريمي پس از آنکه کارش را انجام ميدهد به اتاقش ميرود و پيرزن را صدا ميزند و ميگويد:«بفرماييد!». پيرزن ميگويد:«من با شما کار ندارم با فرماندار کار دارم». وقتي کريمي ميگويد که من فرماندار هستم با ناباوري و تعجبِ زن روستايي مواجه ميشود. ميگويد:«شما چهطور فرمانداري هستيد که جارو بهدست گرفتهايد و داشتيد اتاق را تميز ميکرديد؟! اگر شما فرماندار هستيد پس خدم و حشم شما کو؟! نگهبان شما کو؟!
روزي کريمي مشغول جارو زدن فرمانداري بود. آقاي صامت (استاندار باختران يا همان کرمانشاه) که براي سخنراني به يکي از شهرهاي اطراف لاهيجان دعوت شده بود، اول صبح وارد فرمانداري شد. از کسي که مشغول جارو کشيدن بود پرسيد:«با آقاي فرماندار کار دارم، ايشان هنوز نيامدهاند؟»
کريمي سرش را که بالا آورد. آقاي صامت مبهوت ماند. با تعجب همراه بهت پرسيد:«شما آقاي کريمي فرماندار لاهيجان هستيد؟ مگر اين جا نظافتچي ندارد؟». کريمي با سادگي گفت:«فرماندار انقلابي بايد همه كارها را انجام دهد. حالا شما بفرماييد در آن اتاق بنشينيد تا همه جا را نظافت كنم، سپس خدمت شما خواهم رسيد!».
ابوالحسن کريمي بعد از پيروزي انقلاب فرماندار لاهيجان شد. يک لباس بسيار ساده ميپوشيد و با دوچرخه به محل کارش رفت و آمد ميکرد. هيچ فاصلهاي بين خودش و مردم قائل نبود. محل کارش و اطرافيانش را هم طوري انتخاب کرده بود که بسيار ساده باشند.
نيروهايي که در فرمانداري مشغول به کار بودند، قرار گذاشتند که هر روز، يک نفرشان مسئول نظافت فرمانداري شود. فرماندار هم نظافت يکي از روزهاي هفته را برعهده گرفت. روزي کريمي در ابتداي صبح (و قبل از ساعت اداري) مشغول جارو زدن فرمانداري بود که پيرزني وارد شد و در راهرو، کريمي را مشغول جارو زدن ديد. از او سراغ فرماندار را گرفت. کريمي گفت:«آنجا بنشينيد. کريمي پس از آنکه کارش را انجام ميدهد به اتاقش ميرود و پيرزن را صدا ميزند و ميگويد:«بفرماييد!». پيرزن ميگويد:«من با شما کار ندارم با فرماندار کار دارم». وقتي کريمي ميگويد که من فرماندار هستم با ناباوري و تعجبِ زن روستايي مواجه ميشود. ميگويد:«شما چهطور فرمانداري هستيد که جارو بهدست گرفتهايد و داشتيد اتاق را تميز ميکرديد؟! اگر شما فرماندار هستيد پس خدم و حشم شما کو؟! نگهبان شما کو؟!
روزي کريمي مشغول جارو زدن فرمانداري بود. آقاي صامت (استاندار باختران يا همان کرمانشاه) که براي سخنراني به يکي از شهرهاي اطراف لاهيجان دعوت شده بود، اول صبح وارد فرمانداري شد. از کسي که مشغول جارو کشيدن بود پرسيد:«با آقاي فرماندار کار دارم، ايشان هنوز نيامدهاند؟»
کريمي سرش را که بالا آورد. آقاي صامت مبهوت ماند. با تعجب همراه بهت پرسيد:«شما آقاي کريمي فرماندار لاهيجان هستيد؟ مگر اين جا نظافتچي ندارد؟». کريمي با سادگي گفت:«فرماندار انقلابي بايد همه كارها را انجام دهد. حالا شما بفرماييد در آن اتاق بنشينيد تا همه جا را نظافت كنم، سپس خدمت شما خواهم رسيد!».
جلسات ماهانهاي با نيروهاي حزب اللهي در منزل کريمي در لاهيجان برگزار ميشد. يکبار صحبتها طول کشيد و به زمان شام رسيد. کريمي براي دقايقي از اتاق بيرون رفت و با سفره و بساط شام برگشت و همه را به شام دعوت کرد. شام مقداري نان و پنير و زيتون بود. خودش با حوصله غذا را تقسيم کرد و به هر نفر مقداري رسيد.
بعد از پيروزي انقلاب فضاي باز سياسي ايجاد شد تا گروهها و جريانها بتوانند آزادانه عقايدشان را بيان کنند. اين مسئله باعث شد که بعضي گروهها از اين فرصت سوء استفاده کنند و به توطئهچيني عليه انقلاب بنشينند. يکي از اين گروهها، فداييان خلق بودند که مشي مارکسيستي داشتند و با تکيه بر تهاجم مسلحانه در صدد بهدست گرفتن فضاي کشور بودند. تمام افتخار اين گروه در سالهاي مبارزه حادثه سياهکل بود. حادثه سياهکل از اين قرار بود که گروهي از اين کمونيستها در نوزده بهمن سال 49 به پاسگاه سياهكل حمله کرده بودند و در يک درگيري عدهاي از طرفين کشته شدند و قضيه به اتمام رسيد. ولي کمونيستها تا سالها از اين قضيه با آب و تاب ياد ميکردند و آن را دليل مبارزاتشان ميدانستند.
کمي بعد از پيروزي انقلاب اعضاي اين گروه در سراسر کشور فراخوان عمومي دادند تا در سياهکل گرد هم آيند و در آنجا عليه انقلاب اسلامي متحد شوند و جنگ بزرگي را شروع کنند. آنها زاغههاي مهمات و انبار آذوقه ايجاد کردند تا بتوانند در اين مبارزه دوام بياورند.
سياهکل يکي از شهرهاي تابعه لاهيجان بود. فرماندارکريمي با کمک نيروهاي حزب اللهي گيلان و کمک استاندار متعهد شهيد مهندس انصاري توانست اوضاع لاهيجان را بهدست گيرد و مانع از تجمع نيروهاي کمونيست در سياهکل شود. درگيريهاي مختصري هم با کمونيستها بهوجود آمد ولي در نهايت فرزندان انقلاب، شهر را از وجود آنها پاکسازي کردند و يکي از فتنههاي بزرگ را از ريشه خشکاندند.
در ساير نقاط گيلان گروههاي منحرف و التقاطي به توطئه مشغول بودند. عدم وجود دستگاه قضايي قوي در منطقه باعث ميشد که برخورد قاطعي با گروهکها صورت نگيرد. فضاي منطقه بسيار آلوده بود تا حدي که ترور به راحتي صورت ميگرفت. در اين فضايبسيار ملتهب کساني که خودشان را پيشگام مبارزه ميدانستند، بايد در گيلان ميماندند تا به کمک جوانان انقلابي، گيلان را از اين گروهها پاکسازي کنند. اما عدهاي از همين افراد براي حفظ جان خود از استان رفتند.
اين مسئله استاندار و نيروهاي انقلابي را واداشت تا نزد دادستان انقلاب آيتالله قدوسي بروند و از او درخواست دادستاني قاطع و شجاع کنند. آيتالله قدوسي که ابوالحسن کريمي را از زمان تدريس زبان در مدرسه حقاني ميشناخت و نيز برخورد قاطع او را در مقابل کمونيستها ديده بود، وي را به عنوان دادستان انقلاب گيلان انتخاب کرد.
از اين زمان فصل جديدي از مقابله با ضد انقلاب و گروهکها بهوجود آمد و نيروهاي انقلاب استان تحت رهبري آيتالله امينيان (امام جمعه موقت رشت) حاج ابوالحسن کريمي (دادستان انقلاب) و شهيد مهندس انصاري (استاندار) گرد آمده و به مقابله با آنها پرداختند. اين موفقيتها با پرداخت هزينه سنگيني بهدست ميآمد. چرا که گروهکها تا آخرين نفس تلاش ميکردند تا فضا را بهدست گيرند. درگيري بندر انزلي يکي از درگيريهايي بود که پاسداران انقلاب با چنگ و دندان شهر را از دست گروهکها حفظ کردند و اين امر محقق نميشد مگر با شهادت بسياري از نيروهاي انقلاب و جانبازي عدهاي ديگر.
برخورد قاطع نيروهاي انقلاب در گيلان باعث شد تا طرفداران بنيصدر از هر راهي که ميتوانند براي جلوگيري از اقدامات آنها تلاش کنند تا جايي که بنيصدر خودش مستقيم وارد عمل شد. بنيصدر زماني که رئيس جمهور بود با آيتالله قدوسي (دادستان انقلاب) تماس گرفت و گفت:«اين دادستان انقلاب شما در گيلان اوضاع را بههم ريخته است!، او را برکنار کنيد.» بعد گفت:«نماينده امام در گيلان يعني آقاي لاهوتي هم پشت خط است.» آقاي لاهوتي هم در صحبتش خواستار برکناري آقاي کريمي شد. آيتالله قدوسي بعد از شنيدن همه اين حرفها گفت:«من در استانهاي اين مملکت اگر چند تا دادستان داشته باشم که دلم به اينها گرم باشد، مطمئنا يکي از آنها همين آقاي کريمي است.»
سال 60 تلاشهاي نيروهاي انقلاب به ثمر نشست و امنيت در گيلان حکمفرما شد. در همين موقع کساني که در اوج التهاب و ترور، گيلان را ترک کرده بودند و مردم را به خودشان واگذاشته بودند، دوباره بازگشتند.
نفوذ عناصر فرصتطلب به انقلاب هميشه ميتواند از خطرهاي انقلاب باشد. نيروهاي فرصتطلب که در مبارزات انقلاب دستي نداشتند، با کتمان گذشته خود در صدد هستند تا نيروهاي اصيل را با راههاي مختلف از ميدان به در کنند و خود مسئوليتها را بهعهده گيرند.
حذف نيروهاي اصيل را در اولويت فعاليتهايشان گذاشتند و حمله به مدافعان اصيل انقلاب را در دستور کار خود قرار دادند. ترورهاي منافقين در اين برهه به کمکشان آمد و شخصيتي چون مهندس انصاري (استاندار مکتبي) به شهادت رسيد. آيتالله امينيان هم منزوي شده و به آستانه اشرفيه رفت. کريمي هم که ديگر نيازي به او نبود از دادستاني برکنار شد.
کريمي به سخنراني و افشاگري عليه شخصيتهاي فرصتطلب ميپرداخت و چهره آنها را براي مردم روشن ميکرد. اما کمي بعد، بهخاطر جلوگيري از اختلافات سکوت کرد. او زماني که ديد حضورش براي عدهاي غير قابل تحمل شده است و همچنين باعث دامن زدن به اختلافات ميشود به قم هجرت کرد تا درس طلبگي خود را ادامه دهد.
کريمي در اوايل انقلاب با اجراي مصوبات شوراي انقلاب مبني بر واگذاري زمينهاي طاغوتيان فراري و زمينهاي متروكه، بين كشاورزان تا حدودي گَرد فقر و محروميت را از چهره سوخته آنان زدود.
با برکنارياش از دادستاني، عدهاي از ملاکين خارجنشين در صدد انتقامگيري از کريمي برآمدند. عدهاي از عناصر فرصتطلب هم اين ملاکين را در رسيدن به مقصودشان ياري ميکردند. او بهخاطر واگذاري مقداري از اراضي باير يكي از ملاكين مقيم خارج، بين چهارده نفر از كشاورزان محروم در سال 64 به دادگاه تهران احضار و بعد از مدتي محکوم شد!
هنگامي كه حكم جلب ايشان به لاهيجان رسيد هيچكس جرأت نداشت كه حكم را اجرا کند. گمان ميکردند كه در صورت دستگيري كريمي ،شهر به آشوب كشيده خواهد شد. از اين رو چند بار رئيس شهرباني لاهيجان جهت ابلاغ حكم به مؤسسه مطبوعاتي ايشان رفت. در يکي از اين مراجعات شهيد كريمي که متوجه موضوع شده بود، دو دست خود را جلو برد و به رئيس شهرباني گفت:«مرا دستبند بزنيد و در تمام شهر بگردانيد و بگوييد كه دزد شهر را گرفتهايم. رئيس شهرباني از اين کار خودداري نمود».
کريمي مثل هميشه بقچهاش را با مقدار كمي از وسايل شخصي بسته و راهي تهران شد و روانه زندان گشت. كريمي را در بين عدهاي از قاچاقچيان و جنايتكاران زنداني كردند. چند تن زندانيان كه به حكم كريمي به زندان افتاده بودند رو به او نمودند و گفتند:«آقاي كريمي ديديد بالاخره شما هم به زندان افتاديد؟! کريمي در جواب گفت:«انقلاب يكي از فرزندان خود را كه خلاف كرده بود اينطور ادب ميكند تا چه رسد به شما! شما بايد حساب کار خود را بكنيد». کريمي بعد از مدت کوتاهي آزاد شد و به قم بازگشت.
بعضي از شخصيتهايي که قبل از انقلاب با دربار شاه ارتباط وثيقي داشتند در صدد بودند تا گذشتهشان براي مردم روشن نشود. برخي از اينان حتي با ساواک همکاري داشتند و عامل دستگيري و شهادت بسياري از روحانيان و مبارزان بودند. اين افراد بعد از انقلاب از خلأ بهوجود آمده استفاده کرده و در صدد بودند تا خود را انقلابي جا بزنند.
يکبار يکي از همين افراد کانديداي مجلس شد. کريمي که سابقه اين افراد را ميدانست به او پيغام داد که نامزد نشو!. اين افراد براي اينکه گفتههاي کريمي را خنثي کنند، عدهاي از مسئولين را فريب داده و با هم نامهاي را امضا کردند و در آن تأکيد کردند که ابوالحسن کريمي «ديوانه» است. اگر مردم فکر ميکردند کريمي ديوانه است ديگر کسي به حرفهايش گوش نخواهد داد. آنها ميخواستند کريمي را بدنام کنند تا کارهاي پيش از انقلاب و پس از انقلابشان را بپوشانند.
در ايام نوروز به لاهيجان برگشته بود تا به پدر و مادر پيرش سري بزند. روز سيزده فروردين 65 از مطبوعاتياش به سمت خانه ميرفت که سه تن از منافقان راهش را سد کردند و شروع به شليک گلوله کردند. کريمي در آخرين لحظات حياتش به سجده رفت و در همين حال به شهادت رسيد. عکسهاي لحظه شهادتاش هر بينندهاي را به تأثر وا ميدارد.
آيتالله خامنهاي در پيامي چنين فرمود: «با تأسف و تأثر اطلاع يافتم که دست مجرم ايادي نفاق به خون بيگناهي ديگر آلوده شد و اين بار عنصر عزيز و شريفي هدف خيانت منافقان پليد و نابکار قرار گرفته که سوابق روشن انقلابي او در سالهاي اختناق رژيم ستمشاهي و نيز فعاليت دلسوزانه و خستگيناپذير او پس از پيروزي انقلاب، بر همه مردم آن منطقه آشکار است...»
ايشان همچنين قرآني را به رسم هديه به خانواده شهيد اهدا کردند.
بعد از شهادت ابوالحسن کريمي عدهاي فرصتطلب در صدد بودند تا آبروي وي را ببرند و از اين رهگذر براي خود آبرويي فراهم کنند. در اين بين حکم دادستاني تهران مبني بر انفصال شهيد کريمي از دستگاه قضايي ابلاغ شد. اين مسئله بازتاب بدي در منطقه پيدا کرد و تأسف بسياري را بر انگيخت.
آيتالله خامنهاي (رئيس جمهور وقت) از نحوه برخورد دادسراي تهران با شهيد کريمي بسيار ناراحت شد و طي نامهاي به دادستان وقت تهران چنين نوشت:«شنيدم دادسراي تهران اخيرا به آموزش و پرورش لاهيجان ابلاغ کرده است که شهيد کريمي ديگر عضو دستگاه قضايي نيست! از جهاتي چند که پوشيده نيست عميقا متأسف شدم. البته براي آن شهيد عزيز، ننگ نيست که حالا ديگر عضو قضايي نباشد اما اگر آن دستگاه، کسي مثل او را داشته بود برايش افتخار بزرگي بود.»
منبع: امتداد
بسم الله الرحمن الرحيم